الهی به نام تو و به امید تو...
بسم الله الرحمن الرحیم

امروز عصر، برای چند دقیقه با مامان تو پارک بودیم .. هر چند مدت زمان کوتاهی بودیم ولی هوای ابری و نم نم بارون، هوا رو دلپذیر کرده بود و بسیار لذت بخش بود...

و البته همراه با رعد و برق های نسبتا بلندی که گاهی میزد .. و صحنه جالبی که دیدیم.. 

نزدیک ما یه دختر 3 ساله با مامانش نشسته بودند که دختر کوچولو، موقع شنیدن صدای رعد و برق، هر کجای پارک که بود، بدو بدو میومد پیش مامانش ... 

با خنده به مامانم گفتم.. چقدر کنار مامانش احساس آرامش میکنه، انگاری مامانش مجهز به ضد رعد و برقه .. نیشخند

و مامانش که وقتی نور رعد و برق رو میدید، سریع می ایستاد و دنبال دخترش می گشت..

با دیدن این صحنه یاد تنها پناه، " خــــدا " افتادم .. 

خدایی که از مادر هم مهربون تره... و هر کجای زندگی هم که باشیم، لحظه به لحظه و قدم به قدم، با ما میاد و بی صبرانه منتظره تا بریم تو آغوشش و پناه بگیریم.. 

و این ماییم که چشمامونو می بندیم و از کنارش می گذریم ... 

خدایا ، چشم هاتو ازمون برندار... 

و امروز...

کودکان و مردمان بی پناه غزه ... خدایا...

بچه های بی مادر و مادرهای بی بچه را .. خودت پناه باش..