الهی به امید تو ... 
بسم الله الرحمن الرحیم


زینبی تو نظرش نوشته بود  : بنده دو تا برادر داشتم، و بیشتر عمرم احساس تنهایی کردم چطوری شما تک فرزند محترم، سالهای عمرت پر از تنهایی نشد؟

برای جواب دادنش، یاد همبازی های دوران بچگیم افتادم ... هم همسایه مون بود، هم همکلاس دوران ابتداییم و هم همکلاس زبانم ...

و البته بعدا هم اونها و هم ما اسباب کشی، کردیم و از هم دور افتادیم.. 

تا اینکه 3.5 سال پیش، بعد کلی مدت تو اتوبوس بی-آر-تی دیدمش .. پرسید چی میخونی؟ .. منم از اون پرسیدم .. آیتی دانشگاه آزاد میخوند...

گاهی دیدن دوستات بعد گذشت سالها، مث هندونه در بسته می مونه نیشخند

البته از این جهت که نمیدونی شیرین خواهد بود یا نه ... 

تو این مدت، که باهاش حرف میزدم اصلا نمیتونستم فکر کنم این همون دوست صمیمی بچگیمه که الان بعد این همه سال داره با حالتی فخر فروشانه در مورد اینکه دانشگاه آزاد سطحش مث سراسریه یا حتی بهتره، و فقط پول زیاد میگیرن صحبت میکنه .. 

من که آخرش نفهمیدم تبلیغ دانشگاه آزاد بود یا دیدار دوست بعد کلی سال ... خنثی 

گاهی، شاید در بعضی مواقع ندیدن دوباره دوستان قدیمی بهتر باشه... تا خاطره ی دیگه ای برات ثبت نشه، و وقتی یادشون می افتی، حلاوت و شیرینی دوران کودکیت رو با تموم وجود حس کنی 

امروز عصر ، بعد 4 سال یکی از دوستان قدیمیم رو خواهم دید و از این بابت خوشحالم قلب

چون میدونم هنوز هم احساس ها نمُردن و هستند کلی آدمای مهربون :) قلب

مثل شما دوستای مهربونم...

که با اینکه شاید خیلی وقته، از هم خبر نداشتیم، ولی ذره ای از مهربونی و احساستون کم نشده :) ... قلب